تبليغاتX
از كوردستان - غدیر و امامت و خلافت (بحث های آقایان روح الله و عبدالستار )
وبلاگ تحليلي ماجد امام

متن سوالات آقا روح الله :

 اگر شما دنبال حقیقتید چند سوال اعتقادی از شما می پرسم مایل بودید سری به وب من بیایید وپاسخ را در آنجا بدهید
اگر می خواهید پاسخ بدهید از کتب تشیع بایستی سند بدهید [!]
1) آیه ابلاغ یا ایها الرسول بلغ ما ... در چه روزی نازل شده است؟
2) آيه الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ و.... در چه روزی نازل شده است؟
3)چرا پیغمبر در محل غدیر خم 120هزار نفر را جمع کرد؟
4)چرا در آن روز عمر این جمله را به امیر المومنین گفت بخ بخ يا بن ابى طالب اصبحت مولاى و مولا كل مسلم.
5) من کنت مولا فهذا علی مولا را پیغمبر در چه روزی ایراد نمود
6) مفاد خطبه غدیر پیرامون چه کسی است ؟
7)کلمه مولا به چه معنایی می باشد
8)چرا پیغمبر سه روز در غدیر خم ایستادند واز مردم برای امیر المومنین بیعت گرفتند؟
9)چرا خداوند در آیه ابلاغ می فرماید اگر این کار را نکنی رسالت رابه اتمام نرساندی
این چه عملی بوده که انجام ندادنش برابر با انجام ندادن رسالت بوده است
10) او چه کسی بود که بار ها پیغمبر او را به عنوان وصی و جانشین و خلیفه خود معرفی کرد
اگر دوست داشتی به وب من بیا وپاسخ سوالاتم را بده
خدا یار و نگهدارت

 ************************************************

پاسخ هاي جناب عبدالستار :   

 مي‌گوييد: منظور پيامبر(ص) از گفتن: من کنت مولا فهذا علی مولا اين بوده كه علي(ع) وصي و جانشين آن حضرت و سرپرست مسلمانان پس از ايشان است و پرسيده‌ايد: کلمه مولا به چه معنایی می باشد ؟

در پاسخ مي‌گويم: بنده به فرهنگهاي لغت عربي مانند منجد و اقرب الموارد و... مراجعه كردم و ديدم كه كلمۀ مولا داراي بيش از بيست معني است كه عبارتند از: مالك،عبد و برده، آزادكنندۀ برده،آزاد شده،دوست،نزديك،پسر،عمو، همسايه،هم‌سوگند،مهمان،شريك،خواهرزاده،سرپرست،پروردگار،نعمت دهنده،نعمت گيرنده، دوستدار،پيرو،داماد.(اقرب الموارد ج. پنج ص. 834).همجنين در قرآن كريم مولا به شش معني آمده است: خويشاوند،پروردگار، دوست،هم‌عهد،ميراث خوار،آزاد كرده. (وجوه قرآن تفليسي صفحۀ 278).

به راستي اين پرسش براي من پيش آمد كه چرا پيامبر(ص) از اين واژه استفاده كرده و اگر منظور او اين بوده كه امام علي (ع) جانشين و وصي اوست چرا كلمه‌اي را به كار نبرده كه صريح باشد و از كلمات اضداد نباشد. و اگر اين امر اينقدر مهم بوده چرا صراحتا اعلام نشده و چرا مثلا از كلمۀ مقتدا يا امام استفاده نشده وچرا در حالي كه پيامبر(ص) دو ماه بعد از اين واقعه زنده بودند هرگز اين سخن را تكرار نكردند ؟
شما مي‌گوييد: منظور از «ما انزل اليك» و تبليغ رسالت و تكميل شدن دين اعلام وصايت اميرالمؤمنين است. و بعد از وفات پيامبر(ص) از دستور او سرپيچي شده در اين صورت نتيجه اين مي‌شود كه ابلاغ رسالت و تكميل شدن دين در واقع متحقق نشده زيرا فرصت پيشوايي از امام علي(ع) گرفته شد.

در آيۀ بلغ ما انزل اليك ... آمده است:

«... اى پيامبر آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده ابلاغ كن و اگر نكنى رسالت خدا را ابلاغ نكرده‌اي... ».

بر اساس عقيدۀ شما هدف رسالت پيامبر(ص) ابلاغ ولايت امام علي(ع) بوده، ولايتي كه آنچنان كه بايد تحقق نيافت.

حيرت انگيز است خداوند پيامبري را نازل مي‌كند و آن پيامبر در راه تبليغ پيامهاي خدا متحمل انواع آزارها و تبعيدها و شكنجه‌ها مي‌شود و سالها رنج مي‌كشد و افراد بسياري را تربيت مي‌كند و در سال آخر زندگيش به او اعلام مي‌شود كه هدف از رسالت تو اعلام ولايت فلان يار تو است و او مي‌داند كه اين ابلاغ خطرناك است با اين حال تن به خطر مي‌دهد و آنچه را كه نازل شده اعلام مي‌كند و براي آن فرد بيعت مي‌گيرد،اما پس از فوتش دو نفر فرصت را از آن فرد برگزيده مي‌گيرند ، مردم ولايتش را نمي‌پذيرند و اين گونه فرمان خدا فراموش مي‌شود و جز تعدادي اندك همۀ مردم مرتد مي‌شوند و حق پايمال مي‌گردد و زحمات چندين و چندسالۀ پيامبر هدر مي‌رود و خداوند در اجراي اراده‌اش(كه براي اجراي آن بزرگترين پيامبرش را نازل كرده) ناتوان مي‌ماند!!!... نعوذ بالله از اين عقيدۀ باطل!


گذشته از اين اگر مراد از «ما انزل اليك» ولايت بوده و ولايت اينقدر مهم است چرا خداوند اينگونه گذرا و مختصر از آن گذشته و آيات بيشتري را به اين مهم اختصاص نداده ؟

از اين بگذريم كه آيات پيشين و پسين اين آيه در مورد اهل كتاب و كفّار است و هيچ اشاره‌اي در آنها مبني بر جانشيني پيغمبر(ص) يا مسائل بعد از وفات آن حضرت وجود ندارد.

شما معتقد هستيد كه اراده و خواست خدا و رسول(ص) اين بوده است كه امام علي(ع) جانشين پيامبر(ص) شود.

سؤال اين است: اگر چنين است چرا اين امر تحقق نيافت؟ پاسخ مي‌دهي كه: معلوم است ابوبكر و عمر نگذاشتند.

مي‌گويم: آيا خداوند نمي‌توانست ابوبكرو عمر رضي الله عنهما را مغلوب و ارادۀ خود را محقق سازد؟ اگر جواب دهيد: خداوند نمي‌توانست. كافر مي‌شويد چون در قادريت خداي قادر متعال شك كرده‌ايد. و اگر بگوييد: مي‌توانست. مي‌گويم: پس چرا اين كار را نكرد؟

و چرا رسالت را و نور خويش را تكميل نكرد در حالي كه خود مي‌فرمايد: وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ ...


شما مي‌گوييد: امام علي(ع) وصي پيامبر(ص) بوده و حق او پايمال شده و بايد نخستين جانشين پيامبر(ص)مي‌بود.

و مي‌گوييد: پيامبر(ص) و ائمه(ع) برغيب واقفند و ائمه داراي قدرتهاي خارق‌العاده‌اند و همه مي‌دانيم كه امام علي(ع) شير خدا و يكي از پهلوانان بزرگ عصر خود بوده.

همه مي‌دانيم كه آن بزرگوار هيچگاه اجازه نداده كه حق پايمال شود و هميشه همراه حق بود و حق با او بوده.

اكنون اين پرسشها مطرح مي‌شود:

1. اگر امام علي از طرف خدا و رسول(ص) به جانشيني برگزيده شده بود و آن حضرت سه روز براي ايشان بيعت گرفته بودند و 120 هزار نفر از اين جريان اطلاع داشتند، چرا امام اجازه داد كه حق مسلّم او پايمال و ضايع شود. چرا با وجود اينكه مي‌دانست خدا او را برگزيده براي تحقق فرمان خدا تلاش نكرد؟

مي‌گويي: چون ياران او اندك بودند. مي‌گويم: چرا از قدرت خارق‌العاده و از كرامات خود استفاده نكرد و موانع را اينگونه از سر راه بر نداشت؟

اگر بگويي كه ارادۀ خدا چنين بوده كه امام از قدرتهاي خود استفاده نكند، مي‌گويم:

اين سخن، اعتقاد شما را كه مي‌گوييد: خواست خدا اين بوده كه امام(ع) جانشين پيامبر(ص) شود نقض مي‌كند.

2. چرا خدا و پيامبر با وجود اينكه مي‌دانستند جانشيني امام تحقّق نمي‌يابد اين امر را اعلام كردند؟

3. چرا امام سالها صبر كرد و از همان ابتدا حق خود را پس نگرفت؟

مي‌گوييد: به خاطر مصلحت اسلام و حفظ دين و اتحاد مسلمين.

مي‌گويم: يعني خدا و رسول ـ نعوذ بالله ـ نمي‌دانستند كه به مصلحت نيست امام علي(ع) جانشين نخست پيامبر(ص) شود؟

يعني امام ـ پناه بر خدا ـ در علم خدا و پيامبر(ص) شك كرده است؟

و اگر امام پذيرفته كه مصلحت اين است كه سكوت كند و حقش را مطالبه نكند شما شيعيان چرا نمي‌پذيريد؟

شما خلافت خلفاي سه گانه را باطل مي‌دانيد و مي‌دانيد كه اين سه نفر سالها خليفه بودند و در همۀ اين سالها امام علي(ع) در مركز خلافت با آنها همكاري مي‌كرد و هيچ گاه عليه آنان به پا نخاست،شورش نكرد و به درگيري مسلحانه نپرداختو حتی از همسرش(كه به زعم شما مظلوم واقع شد) دفاع نكرد و شهيد شدن او را به تماشا نشست و تازه بعدها اسم يكي از پسرانش را عمر گذاشت و اسم دو پسر ديگر را ابوبكر و عثمان(و چه انسان با غيرتي اسم قاتل همسرش را براي پسرش برمي‌گزيند ؟!!!).

اكنون اين پرسش پيش مي‌آيد كه چرا امام سكوت را اختيار كرد؟ از دو حال خارج نيست يا مي‌گوييد به خاطر تقيه در آن صورت مي‌پرسم: تقيه براي چه ؟ اگر به خاطر جان و آبرو بوده باشد پس بايد بگوييم امام ـ خداي ناخواسته ـ مصلحت شخصي را بر مصلحت اسلام ترجيح داده و به اين دليل، در تمام اين سالها پايمال شدن حق را پذيرفته و با خلفايي كه به او ظلم كرده‌اند همكاري كرده.

اگر مي‌گوييد به خاطر مصلحت اسلام بوده نتيجه مي‌گيريم كه امام تشخيص داده مصلحت اسلام در زمامداري آنهاست و لاجرم بايد بگوييم كه آن سه خليفه افراد خوب و صالحي بوده‌اند زيرا ولايت يك فرد طالح بر مؤمنين هرگز مصلحت نيست.

اگر بگويي: آنها افراد ظالم و از دين برگشته‌اي بوده‌اند و دشمن خدا، آنگاه پذيرفته‌اي كه امام(ع) سالها نشسته است و ناظر زمامداري كافران بوده و دم برنياورده و پسنديده است كه دشمنان خدا بر مسلمين فرمانروايي كنند و كساني كه لياقت جانشيني پيامبر(ص) را ندارند بر جاي او بنشينند.

و كيست كه نداند كه نسبت دادن اين عمل و اين بي‌غيرتي جفايي ناروا و ظلمي مضاعف بر شيرخداست؟

شما و ما معتقديم كه امام علي از همۀ ائمه بزرگتر و شجاعتر و شريفتر بوده و ائمه همواره كوشيده‌اند پيرو او باشند. اما سخنان شما دربارۀ سكوت امام علي و پذيرفتن خلافت خلفا منجر به نتيجه‌اي غير از اين مي‌شود و آن نتيجه ـ كه هركس با اندكي تامل بدان مي‌رسد ـ اين است كه: امام حسين(ع) از پدرش شجاعتر و در نتيجه بزرگتر بوده است زيرا او حاضر به بيعت با يزيد نشد و نپذيرفت كه او را جانشين پيامبر (ص) بخواند و در اين راه از جان خود و يارانش گذشت. ممكن است بگويي اين سخن ما نيست اما نتيجۀ عقايد شما چنين است، مي‌گويي نيست؟ دقت كن:

شما مي‌گوييد:

خلفاي سه گانه لياقت جانشيني پيامبر(ص) را نداشتند.

يزيد لياقت جانشيني پيامبر(ص) را نداشت.

ياران امام علي(ع) اندك بودند و او سكوت اختيار كرد.

ياران امام حسين(ع) اندك بودند با اين حال او ذلت را نپذيرفت و با يزيد جنگيد و شهيد شد.

امام علي(ع) سالها ظلم و استيلاي باطل را پذيرفت.

امام حسين(ع) بلافاصله قيام كرد و استيلاي باطل را نپذيرفت.

و...

شما را به خدا اندكي بيانديشيد.

اگر مي‌خواهيد اينگونه به امام علي(ع) تهمت نزنيد بايد بپذيريد كه خلفاي ثلاثه باطل نبوده و لياقت جانشيني پيامبر(ص) را داشته‌اند و با يزيد قابل مقايسه نيستند و گرنه بايد اين پرسشها را پاسخ بگوييد:

چرا امام علي(ع) در شرايط مشابه مانند امام حسين(ع) عمل نكرد؟

چرا امام علي(ع) سالها حكومت باطل را پذيرفت و امام حسين(ع) يك لحظه هم نپذيرفت كه يزيد حاكم باشد؟

اگر يزيد و خلفاي ثلاثه مانند هم بودند، چرا امام حسين نيز مانند پدر و مقتداي خود به خاطر تقيه، مصلحت يا هرچيز ديگر سكوت را اختيار نكرد؟

گذشته از همۀ اينها آيا ما مي‌توانيم تاريخ را تغيير دهيم و اين بار امام علي(ع) را جانشين آن حضرت سازيم؟ مسلماً نه.

آيا ما مي‌توانيم از كساني كه هزار و چند صد سال پيش ـ به زعم باطل شما ـ به امام علي ظلم كرده‌اند انتقام بگيريم؟ مسلماً نه.

پس مطرح كردن اين مسائل چه سودي دارد؟؟


در پايان از زبان شيخ عطار نيشابوري به شما مي‌گويم:

 اي گرفتار تعصب مانده
دايما در بغض و در حب مانده...

در خلافت ميل نيست اي بي‌خبر
ميل كي آيد ز بوبكر و عمر؟

ميل اگر بودي در آن دو مقتدا
هردو كردندي پسر را پيشوا

گر كني تكذيب اصحاب رسول
قول پيغمبر نكردستي قبول

كي روا داري كه اصحاب رسول
مرد ناحق راكنند از جان قبول؟

يا نشانندش به جاي مصطفی
بر صحابه نيست اين باطل روا...

با ميان نارد جهان بي‌كنار
چون علي، صديق را يك دوستدار

چند گويي مرتضی مظلوم بود
وز خلافت راندن محروم بود

چون علي شير حق است و تاج سر
ظلم نتوان كرد بر شير اي پسر !

مرتضی را مي‌مكن بر خود قياس
زانكه در حق غرق بود آن حق شناس

اي پسر تو بي‌نشاني از علي
عين و لام و يا بداني از علي

گر علي بود و اگر صدّيق بود
جان هردو غرقۀ تحقيق بود

گر تو هستي مرد آن يا مرد اين
كو تو را يا درد آن يا درد اين؟... (منطق الطير).


رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ وَ لَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِّلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا

إِنَّکَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ.

رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنتَ الْوَهَّابُ.

آمین.

 ---------------------------------------------------------------------------------------------------

ضمناٌ پاسخ های بعدی آقا روح الله حسب درخواست خودشان  به این بحث اضافه گردید . 

----------------------------------------------------------------------------

 سلام آقای ماجد امام
خیلی ممنونم که نظرات بنده را در این قسمت حذف نکردید
پیرامون قضیه ای که نقل کردید من از شما پاسخ خواستم این حرفهایی که زدید چه ربطی به این بحث ما داشت و همچنین اینکه می گویید هدف خلفا آشنا نمودن مردم با قرآن است می خواهید الان برای شما چند تا از اجتهاد های آنها را علیه نص صریح قرآن بیان نمایم و شما را با بدعت های خلفای شما آشنا نمایم
این کار به خود شما می سپارم و از خود شما می خواهم که تحقیق نمایید
در ضمن جواب سوالات آقای عبدالستار را بیان نمودم
اگر راست می گویی که شخص متعصبی نیستید کامنتی که الان برای شما می گذارم را در زیر پاسخ آقای عبدالستار قرار بدهید تا دیگران خود قضاوت نمایند

نویسنده: روح الله

شنبه 30 آذر1387 ساعت: 5:26
 
همانطور كه در كامنت هاي قبلي آمده است هنگامي كه پيغمبر از حج بر مي گشتند در مكاني به نام غدبر خم آيه ابلاغ نازل شد كه به طور مفصل بحث شد ولي آقاي عبدالستار بياناتي را فرمودند كه مشخص مي كند ايشان اصلا قرآن را يا نخواندند و يا به آن كمتر توجه كرده اند كه چنين سوالاتي را از بنده پرسيده اند خواهشا قبل از هر صحبتي مراجعه مي كنيم به كلام الله مجيد و از قرآن مدد مي جوييم

خداوند در قرآن كريم مي فرمايد :

وَ أَطِيعُواْ اللَّهَ وَ أَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَ احْذَرُواْ فَإِن تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُواْ أَنَّمَا عَلىَ‏ رَسُولِنَا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ "مائده92"

اطاعت خدا و اطاعت پيامبر كنيد! و (از مخالفت فرمان او) بترسيد! و اگر روى برگردانيد، (مستحق مجازات خواهيد بود و) بدانيد بر پيامبر ما، جز ابلاغ آشكار، چيز ديگرى نيست (و اين وظيفه را در برابر شما، انجام داده است).

وَ كَذَّبَ بِهِ قَوْمُكَ وَ هُوَ الْحَقُّ قُل لَّسْتُ عَلَيْكُم بِوَكِيلٍ"انعام66"

قوم و جمعيّت تو، آن (آيات الهى) را تكذيب و انكار كردند، در حالى كه حق است! (به آنها) بگو: «من مسئول (ايمان‏آوردن) شما نيستم! (وظيفه من، تنها ابلاغ رسالت است، نه اجبار شما بر ايمان.)»

فَتَوَلىَ‏ عَنهُْمْ وَ قَالَ يَاقَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَةَ رَبىّ‏ِ وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لَكِن لَّا تحُِبُّونَ النَّاصِحِينَ "اعراف79"

(صالح) از آنها روى برتافت و گفت: «اى قوم! من رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ كردم، و شرط خيرخواهى را انجام دادم، ولى (چه كنم كه) شما خيرخواهان را دوست نداريد!»

إِلَّا بَلَاغًا مِّنَ اللَّهِ وَ رِسَالَاتِهِ وَ مَن يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ لَهُ نَارَ جَهَنَّمَ خَلِدِينَ فِيهَا أَبَدًا "جن23"

تنها وظيفه من ابلاغ از سوى خدا و رساندن رسالات اوست و هر كس نافرمانى خدا و رسولش كند، آتش دوزخ از آن اوست و جاودانه در آن مى‏مانند!

حال آقاي عبدالستار شما درباره ي آيه ابلاغ فرموديد :منظور از اين آيه تبيلغ رسالت و تكميل شدن دين و اعلام وصايت امير المومنين است و همچنين فرموديد كه ابلاغ رسالت وتكميل شدن دين در واقع متحقق نشده است و در نتيجه پيغمبررسالت خويش را انجام نداده است

در پاسخ بايستي بگويم اين مطالبي كه ميگوييد حرف شماست نه حرف قرآن كه آياتش را بيان نمودم خداوند در قرآن به پيامبرش ميگويد تو وظيفه داري آنچه را كه من مي گويم به مردم ابلاغ كني حال اينكه آيا مردم گوش به حرف مي دهند يا نه با من است و كساني كه اطاعت نكنند به آتش مي اندازم در ضمن شما فرموديد ابلاغ رسالت وتكميل شدن دين متحقق نشده است خواهشا بفرماييد اين را از چه سنگ و ملاكي متوجه شديد آيا پيامبر اكرم در سفر آخر خود در مكاني به نام غدير خم بعد از نزول آيه ابلاغ اين امر را انجام نداد اگر بگوييد انجام نداده است دروغ گفته ايد چون تمامي مورخين و مفسرين اهل تسنن كه لينكش را در قسمت قبلي گذاشتم تاييد كرده اند ، پس چگونه به پيامبر اكرم اسلام چنين تهمت هايي مي زنيد و ميگوييد كه او ابلاغ رسالت نكرده است ، حال چون صحابه پيغمبر بخاطر عناد و دشمني كه با امير المومنين داشته اند و توطئه كردند ونگذاشتند كه او به خلافت برسد ،براي توجيه كار آنها به پيغمبر رحمت تهمت مي زنيد ومي گوييد كه تبليع رسالت به اين مهمي كه برابر با كل رسالت پيغمبر است را انجام نداده است ،پناه مي برم به خدا از اين تهمت هاي ناروا

و همچنين گفتيد اگر منظور از ابلاغ دين ، ولايت بوده چرا آيات بيشتري به اين مهم اختصاص نداده است ؟ در جواب بايستي بگويم آنها هم مثل همين آيات نيز انكار ميشد واگر نه همين يك آيه كافي بود در ضمن اينكه ميگوييد آيات كمي پيرامون امير المومنين نازل گشته است باز اين سوال شما مطالعه كمتان پيرامون كتب خودتان است اگر مي خواهيد پيرامون آياتي كه در وصف امير المومنين نازل گشته است مراجعه كنيد به كتاب نهج الحق علامه حلي كه در اين كتاب فقط به 88مورد از آيات نازل شده اي كه در باره ي امير المومنين در منابع اهل تسنن آمده جمع آوري شده است همچنين مقاله اي پيرامون همين آيات براي شما در مقالات بعدي قرار مي دهم

پيرامون سوال بعدي شما واقعا نمي دانم گريه كنم يا بخندم و در حيرتم كه چگونه يك مسلمان هنوز خدا را نشناخته است كه اين چنين سوالاتي را مطرح ميكند

در جواب اين سوال واقعا مضحك بايستي در ابتدا به چند سوال براي مقدمه پاسخ بدهم

چرا خداوند آن هنگاميكه قابيل هابيل را كشت سريعا قابيل را به جزاي عملش نرساند؟ مگر نمي توانست اين كار را انجام دهد ؟چرا خداوند متعال كه عين قدرت است فرعونيان را نابود نكرد با اينكه چنديد قرن به مردم ظلم و ستم ميكردند و با اين وجود آنجا قادريت خود را به نمايش نگذاشت ؟ چرازماني كه قوم موسي بعد از آنهمه حجت بارز دوباره به گوساله پرستي روي آوردند باز آنجا قدرت خود رابه نمايش نگذاشت ؟چرا آنجا كه برادران يوسف با بي رحمي تمام يوسف را به درون چاه انداختند خداوند برآنها خشمگين نشد و آنها را همان لحظه مجازات نكرد ؟از همه مهمتر چرا در جنگ احد كه سپاه اسلام شكست خورد خداوند از قدرت خود استفاده نكرد تا سپاه اسلام شكست نخورد؟

چرا هنگاميكه امام حسين را با آن وضعيت بد شهيد كردند و زنان او را به اسارت بردند خداوند به خشم نيامد(منظور اين است كه به خشم در آمد ولي خشم خود را بروز نداد) وتمام كساني كه سبط پيغمبر را شهيد كردند را نابود نكرد ؟ همچنين در زمانه خودمان شاهد ظلم بيش از حد سران كشور هايي مثل آمريكا و انگليس هستيم با وجود اين چرا خداوند آنها را نابود نمي كند ؟

مطمئن هستم كه با خواندن اين سوالات به جواب سوالتان پي برديد ، جواب سوالاتي را كه ذكر كردم همه ما مي دانيم ولي به طور خلاصه ميگويم كه آن خداييكه قادر مطلق است ودر قهاريت وي شكي نداريم صبور نيز هست مثلا در همين قضيه ي حضرت يوسف اگر خداوند همان لحظه اي كه برادرانش مي خواستند او رابه درون چاه بياندازند آنها را نابود مي كرد آيا ديگر فرصت اين را داشتند كه پيش پدر خود بيايند و از او بخواهند كه شفاعت آنها را پيش خدا بكند تا خداوند آنها را ببخشد در ضمن يكي ديگر از دليل ها اين است كه ما در سوره حمد مي خوانيم خداوند صاحب روز جزاست سوال اينجاست مگر خداوند صاحب دنيا نيست كه مي فرمايد صاحب روز جزاست در جواب بايستي بگويم در روز قيامت صفاتي مثل قهاريت خداوند وهمچنين قادريت او بر همه مردم نمايان مي شود و بخاطر اينكه هيچ كسي در آنروز نمي تواند وجود خدا را انكار كند بخاطر همين از لفظ صاحب روز جزاست استفاده نموده است
 
همچنين مگر خداوند در قرآن نفرمود كه سرنوشت هيچ قومي را تغيير نمي دهد مگر به دست خودشان مگر همين قوم نبودند كه اميرالمومنين را به خاطر منافع خود كنار گذاشتند در حالي كه مي دانستند كه او جانشين رسول اكرم است با اين وجود به مخالفت پرداختند و او را نپذيرفتند حالا شما از خدا چه انتظاري داريد مي خواهيد كه خدا بيايد و آنها را مجبور كند كه ولايت امير المومنين را بپذيريد در حالي كه خداوند هرگز چنين كاري نمي كند دليل من دليل قر آن است خداوند در سوره يونس آيه 99 مي فرمايد :

وَ لَوْ شَاءَ رَبُّكَ لاََمَنَ مَن فىِ الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعًا أَ فَأَنتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتىَ‏ يَكُونُواْ مُؤْمِنِينَ(99)

اگر خدايت مى‏خواست، همه مردم روى زمين ايمان مى‏آوردند. آيا تو مى‏خواهى با اكراه آنها را وادار به قبول ايمان كنى؟!

فكر مي كنم به همين اندازه كافي باشد

همچنين در مورد صحبت شما پيرامون قدرت غيبي پيامبر اكرم و اهلبيت ايشان ، كه فرموديد چرا از قدرت غيبي خود استفاده نكردند بايستي بگويم قدرت خداوند بالاتراست يا پيامبر اكرم ؟كه هر چه دارد از خداوند متعال دارد در جواب فقط مي توانم آيه 99سوره يونس را ذكر نمايم كه شرحش را دادم

اگر خدا مي خواست با زور و قدرت خودش مردم ايمان بياورند اصلا چه نيازي بود به پيغمبر كه او را به سوي ما بفرستد و از ما بخواهند به خدا ايمان بياوريم مطمئنا فرق است بين ما و فرشته ها چون فرشته ها از قدرت اختيار برخوردار نيستند در حالي كه انسان مجبور است كه مختار باشد و اين مهمترين دليل است و همچنين اگر ما با قدرت غيبي خدا و رسول اكرم مي خواستيم ولايت مولا امير المومنين را بپذيريم آن وقت چه ارزشي براي ما داشت

حال در مورد سوال بعدي شما پيرامون اينكه چرا امير المومنين سكوت كردند سوالاتي را پرسيديد كه خالي از جواب نمي باشد توجه بفرماييد
 
چرا حضرت علی(ع) بعد از رحلت پیامبر(ص) نتوانست حکومت را به دست گیرد؟

در پاسخ مقدمه‏ای لازم است. پیامبر اکرم(ص) پیوسته از جانشینی و خلافت علی(ع) گفت و گو میکرد. با شیوه‏های گوناگون و در مناسبت‏های مختلف به ملت نوپای اسلام گوشزد میفرمودند، تا آیه تبلیغ نازل شد: "یا ایها الرّسول بلغ ما انزل الیک ...

با توجه به این که از آخرین آیاتی است که در حجة الوداع نازل شده و مقصود جز اعلام خلافت و ولایت علی نیست و ماجرای غدیر از انجام همین امر حکایت میکند
مطابق روایات اهل سنّت همگی تبریک گفتند، اما در انتظار غروب خورشید زندگاني پيامبر بودند تا نيت هاي شوم خود را عملي كنند در روزهاي آخر زندگاني باز پیامبر(ص) در حال نقاهت فرمود قلم و کاغذ بیاورید تا بگویم بنویسید، عمر گفت "هذا الرجل لیهجر". به پیامبر نسبت هذیان دادند. (مربوط به حديث قرطاس مي باشد)

بعد از رحلت رسول اکرم(ص) حضرت علی(ع) و زهرا(ع) مشغول کفن و دفن پیغمبر(ص) بودند که جمعی رفتند در سقیفه بنی ساعده اجتماع کردند و اظهار داشتند که تعیین خلیفه از همه چیز مهم‏تر است، رعب و وحشت در ميان مردم ایجاد کردند و مردم را برای بیعت با ابابکر فرا خواندند و تهدید کردند هر کس بیعت نکند محکوم به قتل است.
مردم از یک طرف ترسیدند و سران قوم تطمیع شدند، به پیامبر(ص) اشکال کردند که با مردم باید در امر خلافت مشورت میکرد و مردم برای خلافت علی(ع) آمادگی ندارند، چون شوخ طبع و کشنده اجداد و اقوام مردم و از نظر سنّی هم جوان است و ده‏ها شک و شبهه دیگر.
حضرت علی(ع) فرمود:
"دیدم یا با دست قطع شده و بدون یاور باید قیام کنم و یا بر این تاریکی کورزا صبر و تحمل را در پیش گیرم در حالی که تیر بر چشم و استخوان در گلو دارم، پس از بررسی و تفکر دیدم صبر به عقل نزدیک‏تر است".
بنابراین، حضرت علی(ع) محیط را مساعد نمیدید. اکثریت مردم جاهل و نادان بودند. آن‏ها قدرت نظامی را به دست گرفتن و مردم را ارعاب و تهدید کردند.

حال در جواب آقاي عبدالستار كه ميگويند چرا امير المومنين قيام نكرد و چرا سكوت كرد واز حق مسلم خود دفاع نكرد دلايل مختلفي دارد كه به شرح مختصري از آنها مي پردازم
 
بعد از رحلت نبی گرامی اسلام و غصب خلافت و کنار گذاشتن حضرت علی از صحنهء سیاسی و تصمیم گیری در امور جامعهء اسلامی , آن بزرگوار لحظه ای درنگ نکرد و برای بازپس گیری حق مسلّم خویش تلاش بسیار نمود.
طبق گفتهء یکی از علمای بزرگ اهل سنّت , شب ها حضرت فاطمه را سوار برچهارپایی می کرد و در مجالس انصار می برد و فاطمه از آن ها می خواست كه از علی پشتیبانی کنند.
آنها در پاسخ می گفتند: ای دختر رسول خدا بیعت ما با این ابوبکر انجام شده و کار از کار گذشته است و نمی توانیم نقض بیعت کنیم . اگر شوهر تو قبل از ابوبکر به سوی ما می آمد, ما به او مراجعه کرده و رهبری او رامی پذیرفتیم .

حضرت برای اثبات حقانیت خود بارها با استدلال ها و احتجاج های متین خود, از خلیفه و هواداران اوانتقاد و به آن ها اعتراض می کرد, ولی مرور ایام و سیر حوادث نشان داد این اعتراض ها سودی ندارد و خلیفه وهوادارانش برای حفظ قدرت پافشاری زیادی دارند.
در این هنگام امام بر سر دو راهی سرنوشت سازی قرار گرفت : یا می بایست به کمک خاندان رسالت وعلاقه مندان خود قیام کند و با توسل به زور و قهر و غلبه , حکومت را قبضه کند, و یا وضع موجود را تحمل کرده و در حد امکان به حل مشکلات مسلمانان و انجام وظایف خویش بپردازد; از آن جا که هدف در رهبری الهی ,مقام و قدرت و موقعیت نیست , لذا اگر رهبری اسلامی بر سر دو راهی قرار گیرد و ناگزیر باشد از میان مقام وهدف یکی را برگزیند, باید از مقام دست برداشته و هدف را مقدم بدارد. علی با رو به رو شدن با چنین وضعی , راه دوم را انتخاب کرد.
حضرت در ارزیابی اوضاع و احوال جامعهء اسلامی و خطراتی که آن را تهدید می کرد, به این نتیجه رسید که اگر در گرفتن حکومت اصرار بورزد و به زور و قدرت متوسل شود, وضعی پیش خواهد آمد که تمام زحمات رسول خدا و خون های پاکی که در راه باور کردن نهال اسلام ریخته شد, هدر برود.
خود می فرماید: .
 
خطرهایی که در صورت قیام علی جامعهء اسلامی را تهدید می کرد, زیاد بود که در ذیل به چند تا به طوراختصار اشاره می کنیم :
1 امام اکثر دوستان فدایی و صمیمی خود را از دست می داد. از طرفی بسیاری از صحابهء پیامبراکرم به حکومت علی راضی نبودند, کشته می شدند. بدیهی است با پیش آمدن چنین وضعی , قدرت مسلمانان به ضعف می گرایید و با یک حملهء دشمنان قسم خورده و زخم دیده سقوط می کرد.
2 بسیاری از قبایل و گروه ها در سال های آخر عمر پیامبر مسلمان شده و هنوز ایمان در دل آنان نفوذ نکرده بود; لذا وقتی با خبر شدند پیامبر رحلت کرد, گروهی پرچم ارتداد را بلند کرده و عملاً باحکومت اسلامی در مدینه به مخالفت برخاستند.
روشن است , قیام امام برای خلافت در چنین وضعی به صلاح اسلام و مسلمانان نبود.
3 علاوه بر خطر مرتدان , خطر بزرگ عده ای بود که ادعای نبوت کردند, مانند مسیلمه کذّاب و سجاح , که هر کدام با جمع بیروهای زیاد قصد حمله به مدینه , مرکز حکومت اسلامی را داشتند.
4 خطر احتمالی حملهء رومیان مسیحی به سرزمین های اسلامی , در صورت دو دستگی مسلمانان .
فعالیت امام در طول این مدت :
1 تفسیر قرآن و حل مشکلات بسیاری از آیات و تربیت شاگردانی مثل ابن عباس ;
2 پاسخ به پرسش های دانشمندان ملل جهان , به خصوص دانشمندان یهودی و نصاری ;
3 تبیین حکم شرعی مسائل جدیدی که سابقه نداشت ;
4 تربیت و پرورش گروهی که ضمیری پاک و روحی آماده برای سیر و سلوک داشتند;
5 تلاش و کوشش برای تأمین زندگی بسیاری از مستمندان , تا آن جا که با دست خود باغ احداث می کرد وقنات حفر می نمود و آن را در راه خدا انفاق می کرد;
6 مشاور خوب و مورد اعتماد دستگاه خلافت در مسائل سیاسی و حل مشکلاتی مهمی که بر سر راه حکومت به وجود می آمد.(3) بعد از رحلت نبی گرامی اسلام 6و غصب خلافت و کنار گذاشتن حضرت علی 7از صحنه ءسیاسی و تصمیم گیری در امور جامعهء اسلامی , آن بزرگوار لحظه ای درنگ نکرد و برای بازپس گیری حق مسلّم خویش تلاش بسیار نمود.

حال استدلالات را خواندید گمان مي كنم همين مقدار كافي باشد
 
همچنين فرموديد چرا امير المومنين سكوت كردند ولي امام حسين قيام نمودند ؟

اگر به استدلالات قبلي پيرامون سكوت امير المومنين توجه كنيد متوجه اوضاع بدجهان اسلام بعد از پيغمبر مي شويد درآن زمان به هيچ عنوان قيام مناسب نبود ولي در زمان امام حسين (ع) خيلي از مشكلات زمان امير المومنين مثل پيامبران دروغين ، خطر حمله ايران و روم و... وجود نداشت يا اگر وجود داشت خيلي كمتر بود

همانطور كه مي دانيد 10 سال از امامت آقا امام حسين در زمان خلافت معاويه ملعون بود وامام حسين به چند دليل در برابر او قيام نكرد يكي از آنها اين بود كه يارن كمي داشتند هانطور كه به خاطر ياران كم ، امام حسن خلافت را به معاويه واگذار كرد و دليل ديگر كه مهمترين دليل است اين بود كه معاويه بر خلاف پسرش يزيد كه در ملا عام مشروب مي خورد ، زنان را به زور تصاحب ميكرد ميمون باز و سگباز بود و صفات حيواني را به كمال خودش رسانده بود ، ظاهر اسلام را بر خلاف باطن كثيفش حفظ كرد پس از مرگ معاويه و روي كار آمدن يزيد امام حسين ديد اگر بخواهد سكوت كند تمامي زحماتي كه پيغمبر انجام داده بود به باد مي رفت و كسي جانشين علي الظاهر او شده كه نه تنها چيزي از دين نمي داند بلكه حلال هاي خدا را حرام مي كند و حرام هاي خدا را در ملا عام در حضور مردم به راحتي انجام مي دهد و مردم جاهل به گمان اينكه او جانشين رسول خداست با ديدن كار هاي او از او الگو برداري مي كنند و به انحراف كشيده مي شوند بر اين شد كه عليه يزيد ملعون با وجود كمي يارانش قيام كند همچنين امام حسين در مورد فلسفه قيام خود مي گويد من قيام كردم تا امر به معروف و نهي از منكر را زنده كنم واو قيام كرد در حالي كه با خون خود اسلام را بيمه كرد

امام خميني رهبر كبيرانقلاب در كتاب صحيفه نور مي فرمايند :گناه يزيد اين نبود كه امام حسين را شهيد كرد اين يكي از گناهان كوچك او بود بزرگترين گناه او اين بود كه اسلام را وارونه كرد بخاطر همين امام حسين نتوانست با او بيعت كند و اگر امير المومنين نيز جاي او بود همين كاري را مي كرد كه امام حسين انجام دادند

در آخر بايستي بگويم بعضي از سوالات آقاي عبدالستار بايستي به طور مفصل در يك پست جداگانه پاسخ داده شود

موفق باشيد
 
باز هم ممنونم که مطالب بنده را تا آخر خواندید خیلی از شبهاتش باقی ماند که ان شا الله به موقعش پاسخ می دهیم مطالبی که نوشتم دقیقا از وبلاگ خودم کپی گرفتم امیدوارم توانسته باشم به شما پیرامون موضوع ولایت کمک کرده باشم
به خداوندی خدا هیچ وقت نخواستم با کسی جدل کنم خیلی ها با من جدل کردند ولی من تا توانستم اهل جدل نبودم خواهشا اگر می خواهید پاسخی بدهید خواهشا مثل پاسخ قبلی شما نباشد که به موضوع بحث ربطی نداشت .
-------------------------------------------------------------------------------------------------
بحث و جواب های مجدد جناب عبدالستار را در زیر می توانید بخوانید :
-------------------------------------------------------------------------------------------------
 
بسمه تعالی شأنه

آقاي عظامي، مطالبي را كه در پاسخ بنده نوشته بوديد خواندم و بيش از پيش برايتان متأسف شدم. زيرا شما براي اثبات سخنان خود به تحريف نوشته‌هاي بنده و دخل و تصرف در آنها پرداخته‌ايد بدون هيچ واهمه‌اي از آشكار شدن حق و بدون پروا از خداوند عليم و خبير. و البته اين دأب شما و بزرگان شما بوده و هست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
اوّلاً: نوشته‌ايد:« شما درباره ي آيه ابلاغ فرموديد :منظور از اين آيه تبيلغ رسالت و تكميل شدن دين و اعلام وصايت امير المومنين است و همچنين فرموديد كه ابلاغ رسالت وتكميل شدن دين در واقع متحقق نشده است و در نتيجه پيغمبررسالت خويش را انجام نداده است». در اينجا علاوه بر تغيير دادن نوشتۀ بنده صدر و پايان جملۀ مرا كه نوشته بودم: «شما مي‌گوييد: منظور از «ما انزل اليك» و تبليغ رسالت و تكميل شدن دين اعلام وصايت اميرالمؤمنين است. و بعد از وفات پيامبر(ص) از دستور او سرپيچي شده در اين صورت نتيجه اين مي‌شود كه ابلاغ رسالت و تكميل شدن دين در واقع متحقق نشده ...». حذف كرده‌‌ايد تا خواننده توهم كند كه من ـ خداي ناخواسته ـ گفته‌ام رسالت حضرت مهتر عالم (ص) ناتمام مانده است. در حالي كه نتيجۀ عقايد شما چنين مي‌شود نه عقايد ما كه معتقديم رسالت به بهترين نحو انجام پذيرفته، كما لا يخفی.

پس از چند سطر دوباره تهمت قبلي را تكرار كرده و نوشته‌ايد:« فرموديد ابلاغ رسالت وتكميل شدن دين متحقق نشده است خواهشا بفرماييد اين را از چه سنگ و ملاكي متوجه شديد»
اگر انصاف داشتيد عين جملۀ بنده را مي‌آورديد كه در بالا نقل كردم. و همانطور كه قبلا هم گفته‌ام اگر ما منظور از آيۀ ابلاغ را ولايت حضرت امير بدانيم اين امر تحقق نيافته و چون مي‌دانيم كه رسالت به خوبي و كاملاً ابلاغ شده پس منظور از اين آيه اعلام ولايت حضرت علي(ع) نيست و در آيات پيشين و پسين آيۀ مذكور هم هيچ اشاره‌اي به ولايت نشده است.

چرا در آيات پيشين و پسين آيۀ ابلاغ اندكي تدبر نمي‌كنيد ؟

ثانياً: نوشته‌ايد:« گفتيد اگر منظور از ابلاغ دين ، ولايت بوده چرا آيات بيشتري به اين مهم اختصاص نداده است ؟ در جواب بايستي بگويم آنها هم مثل همين آيات نيز انكار ميشد واگر نه همين يك آيه كافي بود».
عرض مي‌كنم هيچ مسلماني آيات كتاب خدا را انكار نمي‌كند و اگر اهل سنّت مي‌گويند اين آيه ربطي به ولايت ندارد بدان دليل است كه نه در اين آيه و نه در آيات ديگر به امر ولايت ـ كه به زعم شما « برابر با كل رسالت پيغمبر است» ـ تصريح نشده و اين درحالي است كه دبارۀ فروع دين مانند نماز و روزه و... و مسائل فقهي و اجتماعي مانند چگونگي تقسيم ارث و غير آن ده‌ها آيه وجود دارد!!!
باز به بنده تهمت زده‌ايد كه« براي توجيه كار آنها به پيغمبر رحمت تهمت مي زنيد ومي گوييد كه تبليع رسالت به اين مهمي كه برابر با كل رسالت پيغمبر است را انجام نداده است».
هر خوانندۀ منصفي مي‌داند كه من چنين نگفته‌ام و حتی به خاطرم هم خطور نكرده كه ـ پناه بر خدا ـ حضرت رسول(ص) رسالت را ابلاغ نكرده بلكه سخن من اين است كه منظور از رسالت در آيۀ مذكور امر ولايت نيست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ثالثاً: بالاخره تاب نياورده و ناپروا خود را در آتش تقوّل انداخته و بر من سخني ناروا بسته‌ايد كه:« ميگوييد آيات كمي پيرامون امير المومنين نازل گشته است»!!! و نتيجه گرفته‌ايد:« باز اين سوال شما مطالعه كمتان پيرامون كتب خودتان است»!
نيازي نمي‌بينم كه از خويش دفاع كنم زيرا خوانندگان ـ بحمدالله ـ متن نوشته‌هاي پيشين مرا پيش روي دارند و با خواندن آن حقيقت بر آنها آشكار مي‌شود و درمي‌يابند كه من هيچگاه چنين نگفته‌ام، آنگاه اگر تعصب، چشم آنان را نيز نبندد خواهند گفت:هذا بهتانٌ عظيم.
آقاي عظامي، از رقيبان عتيد پروا كنيد و اينچنين به ديگران تهمت نزنيد!
ـ لازم است به اطلاع شما برسانم كه اين علماي اهل سنّت بودند، كه پيش از همه، به جمع آوري آيات نازل شده در شأن حضرت علي(رض) و ديگر ياران پيامبر(ص) و ثبت آنها در رسائل و كتب پرداختند و نيازي نيست كه شما اين آيات را به ما يادآوري كنيد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رابعاً: به پرسش بنده كه پرسيده‌ام:« آيا خداوند نمي‌توانست ابوبكرو عمر رضي الله عنهما را مغلوب و ارادۀ خود را محقق سازد؟» بدون نقل آن اشاره كرده و آن را مضحك دانسته‌ و نوشته‌ايد:«واقعا نمي دانم گريه كنم يا بخندم و در حيرتم كه چگونه يك مسلمان هنوز خدا را نشناخته است كه اين چنين سوالاتي را مطرح ميكند».
و در صدر نوشته‌هايتان آياتي را نقل كرده‌ايد تا خود را از پاسخ اين گونه پرسشها رها سازيد و نوشته‌ايد:« آقاي عبدالستار بياناتي را فرمودند كه مشخص مي كند ايشان اصلا قرآن را يا نخواندند و يا به آن كمتر توجه كرده اند».
در پاسخ ، ابتدا شما و خوانندگان را به تدبر در اين آيات فرا مي‌خوانم:

وَلَكِنَّ اللَّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلَى مَن يَشَاء وَاللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ﴿حشر/6﴾

ولى خدا فرستادگانش را بر هر كه بخواهد چيره مى‏گرداند و خدا بر هر كارى تواناست.

كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِي إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ ﴿مجادله /21﴾
خدا مقرر كرده است كه حتما من و فرستادگانم چيره خواهيم گرديد آرى خدا نيرومند شكست‏ناپذيراست.
فَلاَ تَحْسَبَنَّ اللّهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ إِنَّ اللّهَ عَزِيزٌ ذُو انْتِقَامٍ ﴿ابراهيم/47﴾
پس مپندار كه خدا وعده خود را به پيامبرانش خلاف مى‏كند به تحقيق خدا شكست‏ناپذير انتقام‏گيرنده است.
يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ(صف/ 8)
آنان مى‏خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش سازند؛ ولى خدا نور خود را کامل مى‏کند هر چند کافران خوش نداشته باشند!
ثُمَّ نُنَجِّي رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آمَنُواْ كَذَلِكَ حَقًّا عَلَيْنَا نُنجِ الْمُؤْمِنِينَ ﴿يونس/103﴾
سپس فرستادگان خود و كسانى را كه گرويدند مى‏رهانيم زيرا بر ما فريضه است كه مؤمنان را نجات دهيم .
وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ رُسُلًا إِلَى قَوْمِهِمْ فَجَاؤُوهُم بِالْبَيِّنَاتِ فَانتَقَمْنَا مِنَ الَّذِينَ أَجْرَمُوا وَكَانَ حَقًّا عَلَيْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ ﴿روم / 47﴾
و در حقيقت پيش از تو فرستادگانى به سوى قومشان گسيل داشتيم پس دلايل آشكار برايشان آوردند و از كسانى كه مرتكب جرم شدند انتقام گرفتيم و يارى‏كردن مؤمنان بر ما فرض است.

آنگاه مي‌گويم:
بر خلاف تصور شما، خداوند فرعونيان را نابود كرد،و فرعون زمان حضرت موسی را هم به سختي شكست داد و مغروق ساخت و قارون را در زمين فرو برد و همه قدرت او را دريافتند و گفتند: وَيْکَأَنَّهُ لَا يُفْلِحُ الْکَافِرُونَ(قصص/ 82).
دربارۀ قوم موسی و مسألۀ هابيل و قابيل و جنگ احد لازم است توضيح دهم كه: اوّلا بني‌اسرائيل در ابتدا گوساله پرست نبودند كه شما نوشته‌ايد: « دوباره به گوساله پرستي روي آوردند» بلكه سامري آنان را فريب داد و به جزاي اعمالش هم رسيد(فَإِنَّ لَكَ فِي الْحَيَاةِ أَنْ تَقُولَ لَا مِسَاسَ. طه/97) و قوم موسی توبه كردند.
ثانياً: نه در قضيۀ هابيل و قابيل و نه در گوساله پرستي خطر از ميان رفتن دين در ميان نبود زيرا در مورد هابيل فقط يك نفر(كه پيامبر نبود) به قتل رسيده بود و در مورد قوم موسی پيامبر(موسی ـ ع) هنوز زنده بود و خداوند مي‌دانست كه او قوم خود را تنبيه مي‌كند و گوساله را ازبين مي‌برد و پس از آن نيز سالها پيروزمندانه به تبليغ دين مي‌پردازد و در اين راه موسی(ع) را ياري كرد؛ مسألۀ حضرت يوسف هم، چنين است.
در مورد جنگ اُحد اين سخن ماست كه به اثبات مي‌رسد نه سخن شما! : ما معتقدبم كه خداوند دين خود را حفظ مي‌كند و پيامبر(ص) و مؤمنان را ياري مي‌دهد؛ در جنگ احد، دو مسأله سبب شكست مسلمانان شد يكي اينكه گروهي از تيراندازان فرمان پيامبر(ص) را فراموش كردند و قبل از موعد از جايگاه خود فرود آمدند و ديگر اينكه گروهي از مسلمانان با مشاهدۀ پيروزيهاي قبلي اطمينان يافته بودند كه پيروز خواهند شد خداوند اينگونه به آنها آموخت كه فرجام فراموش كردن فرمان پيامبر(ص) و تكيه بر قدرت ظاهري خود،شكست است و اگر چنين نمي‌كرديد مانند جنگ بدر فرشتگان را به ياري شما مي‌فرستاديم. و بدين سان خداوند، مسلمين را متنبه ساخت و درواقع آنها را و دين خود را ياري داد.


دربارۀ كربلا مگر نه آن است كه ما و شما معتقديم كه در واقعۀ كربلا خون بر شمشير پيروز شده ؟ و مگر پس از اين واقعه يزيد با آن بيماري مهلك به هلاكت نرسيد؟ و مگر بعدها در قيام مختار و ديگران قاتلان اهل بيت به سزايشان نرسيدند ؟ پس باز هم خداوند دين خود را حفظ كرده و نجات بخشيده است.
اين توضيحات را بدان دليل مرقوم كردم كه شما معتقديد كه ابوبكر و عمر و عثمان(رضي الله عنهم)،پناه بر خدا،غاصب و كافر و مرتد بوده‌اند و آنگاه اين پرسش بزرگ پيش مي‌‌آيد كه:
با تو جه به آياتي كه نقل شد و با توجه به اين كه خداوند مي‌فرمايد: وَلَن يَجْعَلَ اللّهُ لِلْكَافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً ﴿نساء/141﴾ خداوند هرگز بر [زيان] مؤمنان براى كافران راه [تسلطى] قرار نداده است. چرا كافران ـ بلافاصله پس از يزرگترين و آخرين پيامبر خدا ـ سالها بر مؤمنان تسلط يافتند و خداوند جانشين اصلي پيامبرش را در مقابل آنان ياري نكرد؟؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خامساً: نوشته‌ايد:« مگرهمين قوم نبودند كه اميرالمومنين را به خاطر منافع خود كنار گذاشتند در حالي كه مي‌دانستند كه او جانشين رسول اكرم است با اين وجود به مخالفت پرداختند و او را نپذيرفتند».
از شما مي‌پرسم اين قوم چه كساني بودند ؟ جز اين است كه آنان ياران سيّد عالم (ص) و پرورش يافتگان مكتب او بوده‌اند؟ آيا آنان نيستند كه خداوند در قرآن به نيكي از آنها ياد مي‌كند و مي‌فرمايد: مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُکَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ...(فتح/29) محمّد (ص) فرستادۀ خداست؛ و کسانى که با او هستند در برابر کفّار سرسخت و شديد، و در ميان خود مهربانند؛ پيوسته آنها را در حال رکوع و سجود مى‏بينى در حالى که همواره فضل خدا و رضاى او را مى‏طلبند؛ نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است...؟
آيا گروهي كه خداوند اينچنين آنان را مي‌ستايد چنان ظالم هستند كه بلافاصله از فرمان او و پيامبرش سرپيچي ‌مي‌كنند؟ نعوذ بالله از اين پندار باطل.

اگر بگوييد منظور خدا از اين آيه فقط حضرت علي و تعداد معدود ديگري است، آنگاه مي‌گويم: شما خود نوشته‌ايد كه حضرت علي در زمان سكوت توانست اين كارها را انجام دهد:...« تربیت شاگردانی مثل ابن عباس... تربیت و پرورش گروهی که ضمیری پاک و روحی آماده برای سیر و سلوک داشتند» مي‌گويم چگونه است كه حضرت علي در اين سالها توانسته اين همه شاگرد و گروهي با ضميري پاك و روحي آماده تربيت كند و پيامبر اكرم(ص) كه مربي بزرگ او بود، نتوانست يارانش را به خوبي تربيت كند و جامعه‌اي بسازد كه پذيراي حق باشد و آن را پايمال نكند؟ شگفتا باب مدينۀ علم اين همه در تربيت انسانها توانمند است و مدينۀ علم از تربيت ناتوان!!!
شگفتا بزرگترين مربي بشر و سرور انبيا(ص) بيست و سه سال رنج كشيد و خالصانه كوشش كرد اما فقط توانست تعداد انگشت‌شماري را تربيت كند!!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سادساً: نوشته‌ايد: بعد از وفات پيامبر(ص)« گروهی پرچم ارتداد را بلند کرده و عملاً باحکومت اسلامی در مدینه به مخالفت برخاستند.روشن است , قیام امام برای خلافت در چنین وضعی به صلاح اسلام و مسلمانان نبود». و مثلاً خواسته‌ايد سكوت امام را توجيه كنيد.
مي‌گويم: امام علي به خاطر اينكه آن گروه كه پرچم ارتداد را بلند كرده اند پيروز نشوند و تسلط نيابند از حق خود دفاع نكرد ولي پذيرفت كه گروه ديگري (كه آنها هم مرتد بودند) خلافت و حكومت بر مسلمانان را بر عهده بگيرند !!!! شما خلفاي ثلاثه را مرتد مي‌دانيد و بعد مي‌گوييد امام سكوت كرد تا مرتدان بر مسلمانان چيره نشوند!!! سؤال اين است: ياري دادن مرتدان در مقابل مرتدان چه معنايي دارد ؟؟؟!

ـ خرسندم كه در اين جمله اعتراف كرده‌ايد كه حكومت مدينه اسلامي ‌بوده است:« باحکومت اسلامی در مدینه به مخالفت برخاستند»!
در ادامه نوشته‌ايد كه حضرت علي(رض) در اين سالها « مشاور خوب و مورد اعتماد دستگاه خلافت در مسائل سیاسی و حل مشکلاتی مهمی[كذا] که بر سر راه حکومت به وجود می آمد» بوده است!
مي‌پرسم: امام چرا مشاور خوب و مورد اعتماد مرتدان و خائنان و پايمال كنندگان حق مي‌شود ؟ در حالي كه خداوند مي‌فرمايد: َلاَ تَکُن لِّلْخَآئِنِينَ خَصِيمًا (نساء/ 105) زنهار جانبدار خيانتكاران مباش.
ـ امامي كه طبق عقيدۀ شما و ما همواره با خق است و حق با اوست چرا اين بار با باطل همراه گشته و مشاور و معاون حكومت باطل شده ؟
لابد براي همان مصلحت موهوم! آيا حكومت باطل بر جامعۀ مسلمانان مصلحت است؟؟؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سابعاً: در پايان اين سخن را از آقاي خميني نقل كرده‌ايد:« بزرگترين گناه او(يزيد) اين بود كه اسلام را وارونه كرد بخاطر همين امام حسين نتوانست با او بيعت كند و اگر امير المومنين نيز جاي او بود همين كاري را مي كرد كه امام حسين انجام دادند».
عرض مي‌كنم: نتيجه مي‌گيريم كه اصل ولايت جزء اسلام نيست و انكار كردن و نپذيرفتن آن منتج به وارونه كردن اسلام نمي‌شود.

تتمه:

مي‌گوييد: چگونه؟

مي‌گويم:

ـ شما معتقديد ولايت از اصول اساسي و مسلم و مهم دين اسلام است.
ـ و معتقديد كه خلفا و اهل سنت از فرمان خدا و پيامبر(ص) سرپيچي كرده و اين اصل را نپذيرفته‌اند.

ـ آنها به جاي اينكه بگويند پيامبر(ص) علي(رض) را ولي و وصي خود ساخته مي‌گويند: هيچ نصي دال بر اين امر وجود ندارد و پيامبر(ص) امر تعيين خليفه را به مسلمين واگذاشته.

ـ بنابر اين خلفا يك اصل اساسي اسلام را «كه برابر با كل رسالت پيغمبر است» منكر شده و وارونه جلوه داده‌اند.

از طرفي امام علي آن را پذيرفته و قيام نكرده است!

اكنون ناگزيريد كه يكي از اين دو سخن را بپذيريد:

1. امام علي(رض) در مقابل وارونه كردن اسلام سكوت كرده ولي فرزندش قيام كرده است.
2. ولايت جزء اصول اسلام نيست و دليل سكوت امام اين بوده است.
گمان مي‌كنم همين حق‌جويان را كفايت مي‌كند.


و ما توفيقي الا بالله.

و السّلام علی من اتّبع الهُدی.

عبدالستار ـ شب يلداي 1387 شمسي.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 10:36  توسط ماجد امام |